
در مکتب مرغان اثر آذر رستگار در قطع رقعی در 452 صفحه توسط نشر زرین اندیشمند روانه بازار دیجیتال شد. برای سفارش این کتاب میتوانید از طریق اینستاگرام و دیجیکالا اقدام نمایید.
آذر رستگار نویسنده، شاعر و نقاش ایرانی در شهر همدان در خانواده ای متوسط متولد شد و دوران کودکی خود را در این شهر گذراند. پدرش کارمند دولت بود و مادرش زنی خانه دار و اهل مطالعه. در دوران نوجوانی مادرش را از دست داد و بزرگ ترین قصه گوی زندگیش را پدرش می داند. از سه سالگی نقاشی می کشد و داستان هایش را با نقاشی بیان می کند تا زمانی که به مدرسه می رود و با آموختن حروف الفبا نوشتن را آغاز می کند و در سن نه سالگی با داستان غروب شهادت در مسابقه داستان نویسی شرکت میکند و با کسب رتبه به قدرت قلم خود آگاه می شود. او فارغالتحصیل کارشناسیارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه آزاد اسلامی می باشد با این حال سال ها به عنوان حسابدار، کار حسابداری انجام داده است. از آثار او می توان به کتاب های نمی خواهمت ( ۱۳۸۲، انتشارات آرون) و با تأخیری چهارده ساله در مکتب مرغان ( ۱۴۰۰، انتشارات زرین اندیشمند) کلکسیونر پالتو مشکی، بیلیونر ( ۱۳۹۹، انتشارات زرین اندیشمند) و فیلمنامه مترو مترو ( ۱۳۸۸) اشاره کرد. همچنین دو مجموعه صوتی شعر به نامهای، « سوت قطار» و« یاد تو» از دیگر آثار اوست. او آموزش نقاشی مینیاتور را در محضر استادانی چون شاهین عرب و استاد آقامیری به صورت دوره ای کوتاه مدت گذراند اما این سبک کار او را راضی نکرد و خود، سبک جدیدی از نقاشی که تلفیقی از مینیاتور و مدرن است را پایه نهاد و تا کنون دو نمایشگاه نقاشی برپا کرده است. در نویسندگی پیرو نویسندهای نیست چون معتقد است که باید حرفش را به شیوه خودش بیان کند. سبک رمان نمی خواهمت تا حدی به رمان نو نزدیک می باشد و شاید یکی از قوی ترین رمان هایی است که فضای فقر و عشق و درماندگی انسان ها را به تصویر می کشد و فریاد صلح جویی در لایه لایه های آن نهفته است. دغدغه اصلی او خلق فضایی پر کشش و گاهی فلسفی می باشد و گویی فلسفه خلق چنین آثاری کنکاش در روح انسان امروزی و کشف و بیان کلی ترین احساس او که عشق ورزیدن است، می باشد. نگاه موشکافانه به احساس عشق و تفاوت های عاشقی کردن در انسان ها از زاویه دید او آن چنان متفاوت است که گویی می توان صدها گونه از عشق بیافریند در حالی که همه یکی باشد اما هیچ کدام شبیه دیگری نباشد. تشریح پیکره عشق چه در زنان و چه در مردان نقطه قوت نوشتههای اوست. چیزی که شاید نویسندهای به خلق آن دست نزده است. او معتقد است که زندگی بر مدار عشق استوار است. یا هست و یا نیست. کل مطلب زندگی همین است. می گوید اگر بخواهیم راحت زندگی کنیم باید بدانیم که با چه نوع عشقی، عاشقی می کنیم. نوع عاشقی خودمان را که بشناسیم کمتر درد خواهیم کشید و چه بسا که گاهی خود را ببخشیم.
نزدیک ظهر است و کارگاه، پر از لاشههای لخت میز و مبل و صندلی است. آفتاب تا وسط کارگاه نجاری کشیده شده است. بوی تراشههای چوب و پارچههای رویهم تلنبار شده ، به مشام میرسد.
او، داخل کارگاه نجاری نفس عمیقی میکشد. بوی کارگاه، تا عمق استخوانهایش نفوذ میکند. نگاهی به اطراف میاندازد و مثل روزهای گذشته، غرق در خیالپردازی میشود. از همان گوشهای که نشسته است، به جلال نگاه میکند. جلال باحوصلهی زیادی مشغـول درست کردنِ پایههای میـزی قهوهایرنگ است.
بالاخره کمکم خوابش میگیرد. اما صدای بـاز شـدن در، چـرتـش را پـاره میکند. چشمانش را بهسرعت باز میکند. دلش میتپد. تنش داغ میشود و میلرزد. انگار، همان لحظه در حال قبض روح شدن است. و بالاخره درباز میشود و زینت وارد میشود. امروز روسری حریری بر سر دارد که زیبایی صورتش را چندین برابر میکند. صورتی که دو چـشم درشـت و روشـن، درونش برق میزند.
خانه دوطبقه است و طبقهی اول، کارگاه جلال است. چند وقتی میشود که پدر جلال طبقهی بالای خانه را به خانوادهی زینت اجاره داده است و به خاطر مادرش به شهرستان رفتهاند. جلال، جوان و کمحرف است و بیشتر وقتها در حال کار کردن است. بااینحال، هر وقت که کارگرش نباشند، بهانهای درست میشود تا او و زینت، دقایقی کنار هم باشند.
آخر هرماه، تعداد زیادی میز و مبل و صندلی و... سوار بر وانت از در همین کارگاه خارج میشود. مدتی است که زینت، به هر بهانهای سری به کارگاه میزند. انگار که همهی میز و صندلیهای پایه شکستهی دنیـا در خانهی آنها جمع شده است. جلال هم حواسش هست. پایهها شل میشوند. نه اینکه او بد ساخته باشد! نه. فقط میداند که زینت دوست دارد، آنها را خیلی هم محکم نکند. این را از نگاه زینت میخواند و همان کاری را میکند که او دوست دارد.
